احوال تو پیداست دگر گون است !
صحبت سردشمن وشبیخون است
هرچند کلاهخود تو یک سطل ...
نارنجک تو اگر چه صابون است !
بگذار بخندند به رفتارت ...
بگذار بگویند که مجنون است
تنها نمک اند روی زخم اینها
بهتر که ندانند دلت خون است
بلوار کشاورز نمی داند ...
در قلب تو چند لاله مدفون است
درخاطر اهل این حوالی نیست
درنقشه کدام نقطه کارون است
یک فرقه شنیده اقتدارت را
از این بابت هم ازتو ممنون است
اما می گوید ارزش ایثار ...
بر طبق کدام اصل قانون است
ای کاش بیاورد به یاد امروز
این قوم به امثال تومدیون است
هستی توهنوزوبی جهت شاعر
سرگشته میان لفظ ومضمون است
دیروز گذشت و جنگ پایان یافت
موضوع تو داستان اکنون است
شرح تو حکیم طوس می خواهد
ازعهده من وصف تو بیرون است!
قول خواهم داد رسمن ازهمین ساعت بخود
تا بیاندازم نظر با دیده مثبت به خود ...
حضرت حافظ به خوابم دیشب آمد زد نهیب
تا کی آخر بنگری اینقدر با حسرت به خود؟
گفت؛آسان گیر برخود کارها...گفتم؛بچشم
ناگهان از جا پریدم دیدم از وحشت بخود ...
الغرض ؛ من را مبادا دیگر استهزاء کنی
هرچه گفتی گفته باشی چون درآنصورت بخود
قصه ات جریان شاخ آن گوزن وشاخه هاست
بعد از این عمرن بنازی از سر عادت به خود !
در نگاهت آنچه می بینم فقط زیبایی است
می زنم زُل تا در این آیینه با دقت به خود !
لعن ونفرین بردل از این پس اگرعاشق شود
تاتوهستی می فرستم من چرا لعنت بخود؟
خواستم چیزی نگویم با تو ... ترسیدم ولی
بی خبرباشی تواز احساس من نسبت بخود
دردلم می ماندحرفم ، بازصد رحمت به شعر
واقعن تبریک می گویم از این بابت به خود !!

