تبليغاتX
میوه ممنوع
میوه ممنوع
سیاه مشق های شاعرانه

قول خواهم داد رسمن ازهمین ساعت بخود

تا بیاندازم نظر با دیده مثبت به خود ...

حضرت حافظ به خوابم دیشب آمد زد نهیب

تا کی آخر بنگری اینقدر با حسرت به خود؟

گفت؛آسان گیر برخود کارها...گفتم؛بچشم

ناگهان از جا پریدم دیدم از وحشت بخود ...

الغرض ؛ من را مبادا دیگر استهزاء کنی

هرچه گفتی گفته باشی چون درآنصورت بخود

قصه ات جریان شاخ آن گوزن وشاخه هاست

بعد از این عمرن بنازی از سر عادت به خود !

در نگاهت آنچه می بینم فقط زیبایی است

می زنم زُل تا در این آیینه با دقت به خود !

لعن ونفرین بردل از این پس اگرعاشق شود

تاتوهستی می فرستم من چرا لعنت بخود؟

خواستم چیزی نگویم با تو ... ترسیدم ولی

بی خبرباشی تواز احساس من نسبت بخود

دردلم می ماندحرفم ، بازصد رحمت به شعر

واقعن تبریک می گویم از این بابت به خود !!

ارسال در تاريخ 88/08/04 توسط حمیدرضاحامدی

به جای فکر کردن به ویرانی برف

در اندیشه نوشیدن چای گرم

کنار شومینه خاموش

انگشتهای یخزده را

در دهان می بریم

این صدای به هم خوردن دندان است

یا مشتهای بی وقفه تگرگ

پشت پنجره؟

چه فرق می کند؟

آن گیتار ناکوک را

کنج اتاق رها کن

بیا به سمفونی باد گوش کنیم

که با این فضا

هارمونی عجیبی ایجاد کرده است!

دروغ نیست

سرمای زمستان

ولی ما چه خوشبخت

بلوغ نارنجی شکوفه های پرتقال را

به نظاره نشسته ایم ...

ارسال در تاريخ 88/07/30 توسط حمیدرضاحامدی
قالب وبلاگ