به سطح عاشقیِ ما نمیرسد اَحدی
به ما -چه جای تعجب- بَرند اگر حسدی
به حسنِ خُلق و وفا کس به یار ما نرسد
اگرچه بیست بوَد کارِ دیگران، تو صدی
مقابلت نه سِری دِیوی است بازیگر
نه در برابرِ تو، آشواریا عددی
برای بردن سیمرغِ فجر، کاندیدی
رُلِ مکمّلِ اُسکار را تو نامزدی
تویی ستاره و این شد سبب، خیال کنی
که با تلسکوپِ هابِل همیشه در رَصدی
بعید نیست بگیرد پوآرو از تو کمک
چنین که واقف و مُشرِف به مَدرک و سنَدی
تو مغزِ خالصی و عقلِ کل، چنانکه جهان
روانی ات شده از بس که صاحبِ خِرَدی
شنیده ای که رگ خوابِ شاعران عشق است
قشنگ شیوه ی خر کردنِ مرا بلدی
منم که پهن تر از شانه ی بشار اسدم
تویی که گِردتر از دخترِ مَلک فهدی
تو را شبیه به یک ماده خرس میبینم
به شرط آنکه نهد چادری و چارقدی
ندیده هیکلِ دِیلاق و لَندَهورِ تو را
کسی به سرو بگوید اگر بلند قدی
مرا ببخش که مشتاقِ مُشت و مالِ توأم
چنین که لایقِ ماساژ با چَک و لگدی
گهی بدی و گهی خوب، من نفهمیدم
خُلی و کله شَقی یا گُلی و سَرسبدی
به رخ نکوتری از روی هرچه حور و پری
به خُلق زشت تر از خوی هرچه دیو و ددی
به تن لطیف تری از حریر و ابریشم
به دل زُمخت تر از هر گلیمی و نمدی
گرفته مثل سگ آرامشِ تو پاچه ی من!
برای حمله به من لحظه لحظه در صدَدی
جنون آنی و اَدواری است مشکلِ تو
مِن الاَزل خُل و دیوانه ی الی الاَبدی
طبیب، نبض دلِ مرده را نمی شِمُرَد
ندارد آدمِ عاقل توقع از جسدی
چقدر خوبی و نازی دوباره قهر نکن
کسی نگفته بدی تو، کسی نگفته بدی
تو گاه ساکت و آرام و گاه شرّ و شلوغ
تو راز مبهمِ مابینِ ماه و جزر و مدی
تو در فروختنِ ناز و عشوه استادی
ولی اگر نخرم من چه دادی و ستدی؟
صفیرِ مرغ برآمد صف برنج کجاست
فغان فتاد به بلبل خدای را مددی:)):))
دیماه 98 / حمیدرضا حامدی
برچسبها: شعر طنز, شعر هجو, شعر هزل, مطایبه